منوچهر خان حكيم
41
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
رسيد و گفت : اى اسكندر ! عزّت خود بدار و دست از برق بازدار ، كه برق گفت : اى سالار ! تو اسكندر را رنجه مدار كه با من وعدهاى كرده است . بعد از آنكه سالارانش را بر او سپارم ، او دست از من بردارد . پس ايشان را در كنار چاهى برد ، گفت اى پادشاه ! سالاران تو در اين چاهاند . پس نسيم خنجرى بر كنار چاه زده كمندى در آن بند كرده داخل چاه شد . ديد كه نقابدار و تمخال خان در آنجا دربندند . ايشان را خلاص كرده بيرون آورد كه اسكندر و سالاران خوشحال شدند . اسكندر ، برق [ مغربى ] را رخصت داد و با سالاران متوجّه بيرون شد ، كه سبكتكين و اسكندر همديگر را زهر چشمى دادند و هركدام به كنجى نشستند . [ گفتگوى اسكندر و سبكتكين ] اسكندر ، نسيم را و سبكتكين ليث را فرستادند كه هركدام آهويى صيد كرده ، بيارند . بعد از لحظهاى نسيم دو آهو آورد و ليث يكى . شاه تركان در غضب شده گفت : اى حرامزاده ! نسيم كه نابلد است دو آهو آورده است تو كه بلد ملك بودى ، يكى ؟ نسيم گفت اى شهريار ! دادى « 1 » به خدمت آوردم كه بنده با ليث شرطى كردهايم . ليث گفت كه : در ميان هزار و چارصد سالار اسكندر يكى را بدزدم كه بنده هيچكدام را از اردو بدر نبرم و ليث را گفتم كه يك قرا خان را مىبرم . او قرا خان را به تركآباد برده است . بنده رفته او را بستم و آوردم و اسكندر دربارهء قرا خان مروت كرد و او را رها داد و ليث گريخته به خدمت شما آمد . والى تركستان گفت : راست گفتهاى ، ليث بدحرامزادهاى است . من او را به تو گيرانيدهام « 2 » ، هرچه خواهى با وى بكن . نسيم گفت : بنده او را به تصدّق فرق شاه تركان بخشيدهام . پس از آن ، دو پادشاه عالىجاه كبابى تناول نمودند . سبكتكين به اسكندر گفت : اين چه فتنه است كه درين مرزوبوم انداختهايد ؟ اسكندر گفت : تدبير آن است كه بتخانهها را خراب كنى و برجاى آنها مساجد و مدرسه بنا كنى تا برقرار سابق ، پادشاهى تركستان
--> ( 1 ) . دادى : قضاوتى . ( 2 ) . گيرانيدن : اسير و مقيّد كردن .